اکنون فقط دو تن باقی ماندهاند که بايد دربارهی عشق سخن بگويند: آگاتون و سقراط. آگاتون سخن خود را با اين تذکر آغاز میکند که حاضران مجلس در سخنان خود بيشتر به ستايش نعمتهای حاصل از عشق پرداختند و از ستايش خود «اروس» بازماندند. او میخواهد خود «اروس» را بستايد. به گفتهی او، «اروس» از همهی خدايان زيباتر است، چون جوانتر و شادابتر است و به همين دليل همواره از پيری گريزان است و در ميان جوانان به سر میبرد. اما «اروس» نه تنها جوان و شاداب است بلکه نازک و لطيف نيز هست و به همين دليل بر لطيفترين چيزها، يعنی دل، گام مینهد و هرجا خشونتی ببيند از آنجا میگريزد و دلهای نرم را آشيان خود میسازد. او زيبا نيز هست و به همين دليل عشق را با زشتی سر و کاری نيست. او همواره در ميان شکوفهها به سر میبرد و از تنها و روحهای پژمرده گريزان است و فقط هرجا که عطری و گلی باشد فرود میآيد. بزرگترين فضيلت او عدالت است و از خويشتنداری نيز بهرهای سزاوار دارد. در شجاعت نيز همتايی ندارد، چنانکه حتی خدای جنگ، آرس، نيز به پای او نمیرسد و تنها او بود که توانست «آرس» را به بند کشد. او در دانايی نيز چندان تواناست که هرکه را به او چشم افتد شاعر میسازد، حتی اگر آن شخص تا آن روز با دانش و هنر بيگانه بوده باشد. پس هرکه استادش عشق باشد در همهی جهان بلندآوازه میگردد و آن که از عشق دور بيفتد در گمنامی میماند. از اين رو تا عشق به زيبايی در ميان خدايان پديدار گرديد، زندگی خدايان سامان گرفت، چون پيش از آن زمام حکومت بر آسمانها به دست خدای «ضرورت» بود و خدايان در آن هنگام به کارهايی موحش دست میيازيدند ولی همينکه «اروس» پديد آمد همهی خدايان و آدميان دل به زيبايی باختند و عشق به زيبايی منشأ همهی خوبيها در جهان خدايان و آدميان گرديد.
آگاتون ستايش خود را با شعری در وصف «اروس» به پايان میبرد و بالاخره نوبت به سقراط میرسد که سخن خود را آغاز کند.