|
از سخنان اريکسيماخوس اين نکتهها را استنباط میکنيم: ۱) درست است که دو نوع «اروس» وجود دارد، اما میتوان و میبايد ميان اين دو نوع «اروس» هماهنگی به وجود آورد. چون سلامتی در گرو تعادل و اعتدال است. ۲) با اين وصف، اروسی که منشأ خويشتنداری و عدالت و خير است برتر و نيرومندتر است. آريستوفانس آخرين کسی است که قبل از سقراط دربارهی عشق سخن میگويد و نظر او را تقريباً همه به صورتی میدانند: نيمههای گمشده. از نظر آريستوفانس مردمان چنانکه بايد «اروس» را نشناختهاند وگرنه باشکوهترين پرستشگاهها را برای او میساختند و نمیدانند که او بيش از بقيهی خدايان به آدميان دلبستگی دارد و در مداوای دردی که رهايی از آن بزرگترين نيکبختيهاست تا چه اندازه به آنان ياری میکند. او برای توصيف اروس نخست از ما میخواهد که به چگونگی طبيعت آدمی توجه کنيم. در روزگاران قديم طبيعت ما مانند امروز نبود. آدميان تنها مرد و زن نبودند، بلکه جنس سومی نيز وجود داشت که هم مرد بود و هم زن. از اين گذشته تن آدمی در آن روزگاران گرد بود و از هر اندامی که امروز میشناسيم جفتی اضافه داشت. علت اينکه آدميان سه جنس بودند اين بود که مرد زادهی خورشيد بود و زن زادهی زمين و جنس سوم زادهی ماه. آدميان در آن روزگاران نيرويی شگفتانگيز داشتند و غرورشان را حدی نبود، چندانکه میخواستند راهی به آسمان بيابند و بر خدايان چيره شوند. از اين رو خدايان گرد آمدند تا ببينند با آدميان چه بايد بکنند. از يک سو نمیخواستند همهی آدميان را به نيروی رعد و برق از ميان بردارند، چون در آن صورت از نيایش و قربانی بینصيب میماندند، و از سوی ديگر تحمل گستاخی آدميان بر ايشان گران میآمد. سرانجام زئوس راهی پيدا کرد تا هم آدميان زنده بمانند و هم از گستاخی دست بردارند. او گفت چاره آن است که آدميان را ناتوان سازيم و اين کار را با دو نيم کردن آنان انجام دهيم. چنين بود که آدميان به دو نيم شدند و پس از آن هر نيمی در آرزوی رسيدن به نيم ديگر بود. آدميان چون به يکديگر میرسيدند يکديگر را در آغوش میگرفتند تا هنگامی که از گرسنگی میمردند. خدايان را دل بر ايشان بسوخت و چارهای انديشند تا آدميان بتوانند بچهدار شوند و بدين طريق باقی بمانند. پس اگر ما روزی بتوانيم از عشق راستين بهره يابيم و هرکس معشوقی را که نيمهی ديگر اوست بيابد و به طبيعت نخستين خويش بازگردد همهی آدميان نيکبخت خواهند شد. ولی چون اکنون بدان کمال نمیتوانيم رسيد دست کم بايد در پی معشوقی بگرديم که فکر و روحش همانند فکر و روح خود ما باشد و خدای عشق را که اين نعمت به دست اوست بستاييم زيرا او يگانه خدايی است که در اين راه به ما ياری میکند و ما را به سوی آنکه خويش و نيمهی ديگر ماست هدايت میکند و به ما اميد میبخشد که اگر خدايان را محترم بداريم و سر از فرمان آنان برنتابيم، خدايان در آينده ما را به طبيعت نخستينمان باز گردانند و نيکبخت سازنند. از سخنان آريستوفانس اين نکتهها را استنباط میکنيم: ۱) عشق درد جدايی است و اين جدايی به فرمان خدايان انجام شده است تا آدميان توانا نباشند. ۲) اين جدايی توضيح میدهد که چرا انسانها ميل به وصال يکديگر دارند، چه جنس مخالف و چه جنس موافق. ۳) اين جدايی کفاره است و بايد آن را به شايستگی تحمل کرد تا انسانها دچار عقوبت بيشتری نشوند. ۴) وصال تنها، يافتن نيمهی ديگر تن، شايد به راحتی ميسر نباشد. بنابراين يافتن همفکر و کسی که روحی شبيه به روح خود ما داشته باشد راحتتر است تا کسی که نيمهی واقعی تن خود ما باشد. سپس نوبت به سقراط میرسد تا همهی اين سخنان را نقد کند و در گفتار خود همهی آنها را به شيوهی ديالکتيکی با هم جمع کند.
|