|
در نزد هراکليتوس (پايان قرن ششم ق م) و امپدوکلس (قرن پنجم ق م) عشق احساس نيست بلکه اصل فيزيکی عالم و عامل متحدکنندهی آن است. در جهان دو نيرو وجود دارد: جاذبه و دافعه. هراکليتوس بر اين اعتقاد است که «هارمونيا» (الفت يا هماهنگی)، نامی که او به عشق میدهد، از تنش اضداد ناشی میشود: «آنچه مخالف و ضد است، همکاری میکند، و از تضاد زيباترين هماهنگی به وجود میآيد. هرچيزی از راه اختلاف انجام شده است». پارمنيدس نيز بر اين اعتقاد بود که عشق را الههی ضرورت (آنانکه) آفريده بود. در نوشتهی امپدوکلس عشق به صورت يکی از دو نيروی عالمگير (ديگری کين است) ظاهر میشود که جريان تاريخ جهان را تبيين میکند. اين دو عامل — يکی اتحاد و ديگری تجزيه — صرفاً نامهايی برای اين واقعيت نيست که ترکيب و تجزيه رخ میدهد. عشق و کين در اشياء ساکن نيستند بلکه در بيرون از آنها قرار دارند و در آنها عمل میکنند. از نظر امپدوکلس ميان نيروهای هماهنگی و ناهماهنگی تنشی وجود دارد. اگر اين دو نيرو بهطور همزمان حاضر نبودند، جهان بهوضوح در حالت بینظمی میبود. بنابراين، امپدوکلس انديشهی ادوار را در فلسفهاش وارد میکند و نيز مفهوم تاريخ جهان بهمنزلهی تناوب حکمرانی «عشق» و «کين». وقتی «عشق» مسلط است، عناصر ترکيباتی را به وجود میآورند که از آن واحدهای پيچيدهتر به وجود میآيد و سرانجام موجودات جاندار به وجود میآيند. در دورهی ابتدايی اين دور، انسانهايی که آفروديت را میپرستند، از کشتار و جنگ مبرا هستند و گياهخوارند. اما وقتی که کين غالب است، بینظمی، پراکندگی نهايی عناصر، و جنگ و همهی شرور ملازم با آن، جای نعمات عشق را میگيرد. تا آنجا که از قطعات بازمانده از امپدوکلس بر میآيد، او بر اين اعتقاد بود که اين روند دوری هميشگی و پابرجا بود. انتساب صلح و هماهنگی به الهه آفروديت (نامی که امپدوکلس برای عشق انتخاب میکند) بهوضوح تکرار انديشهی شاعران دورهی نخستين دربارهی عشق است. با اين وصف آفروديت الههی عشق جنسی نيز باقی میماند. زيرا عشق جنسی به نمونهی قدرت کيهانی اتحاد تبديل میشود و شاهد تجربی اصلی مابعدطبيعی را در اختيار فيلسوف میگذارد.
|